X
تبلیغات
اسرار سخن
امروز همه ی پست های این وبلاگ را از اول تا امروز خواندم و اکثرشان را پاک کردم

چقدر دوران سختی گذشته است بر ما

و چقدر بزرگ شدیم

و چقدر تغییر کرده ایم

اما هرچه هست این خوب است که امروز خوبیم و از آنجایی که هستیم و از آنچه کرده ایم راضی هستیم و امروزمان را میپسندیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1392ساعت 19:52  توسط بنده خدا  | 


السلام علی سعد ابن عبدالله الحنفی. القائل للحسین و قد أذِن له فی الانصراف ،قال : لا واللهِ لا نُخَلِّیکَ حتی یَعلَمَ الله أنّا قد حَفِظنا غیبه رسول الله فیک ، و اللهِ لو أعلم أنّی أُقتل ثم أحیا  ثم أحرق ثم أُذری و یُفعلُ بی ذلک سبعین مِرّهً ما فارَقتک، حتَّی ألقی حِمامی دونک، و کیف لا أفعلُ ذلک و إنّما هی موتَةٌ أو قتلةٌ واحدة، ثمّ هی بعدها الکرامةُ التی لا انقضاءَ لها أبداً

 

سلام بر سعد ابن عبدالله حنفی، آن کسی که وقتی امام حسین (ع) به او اذن انصراف و بازگشت به وطن داد ،گفت: به خدا سوگند تو را رها نخواهیم کرد، تا خدا بداند که در غیاب پیامبرش ، حق و حرمت او را درباره تو پاس داشته ایم! سوگند به خدا ، اگر بدانم کشته می شوم ، سپس دوباره زنده می شوم و آن گاه سوزانده می شوم و آن گاه خاکسترم بر باد می رود؛ و هفتاد بار با من چنین می شود،از تو جدا نگردم تا پیش روی تو به ملاقات مرگ بروم؛ و چگونه چنین نکنم؟با اینکه این یک مرگ یا یک کشته شدن است و در پی آن کرامتی که هرگز پایان نپذیرد.

 

همیشه سعد(سعید) ابن عبدالله برایم قداستی بی نظیر داشته است، سعد ابن عبدالله همان یار باوفای ارباب ماست که پیکر مبارکش را سپر تیر های دشمن کرد تا حجت خدا در روی زمین نماز را به پا دارد

همیشه فکر می کنم پیامبر صلی الله علیه و آله چقدر نماز را دوست می داشتند و چقدر حسین ابن علی را دوست می داشتند و چقدر سعد خوب فهمید که کجا باید تمام وجودش را فدا کند، برای نمازِ حسین ابن علی علیه السلام.....

 

دلم می خواهد همه عمر بنشینم گوشه ایی و این صحنه را تداعی کنم و اشک بریزم : نماز امام تمام میشود بدن سعد پر از تیرهایی که است که به سوی امام نشانه رفته اند و بدن سعد  سپر بلای امام.

نماز امام تمام می شود، سعد بر زمین می افتد. مولا سر سعد را در آغوش می گیرد........

به چشمان پسر رسول خدا نگاه می کند و می گوید: أوفیت یا بن رسول الله؟ (ای پسر رسول خدا به پیمانم وفا کردم)

امام فرمودند: نعم انت أمامی فی الجنة( آری تو پیشاپیش من در بهشت خواهی بود)

 

نمی دانم شهادتی زیباتر از این در عالم هست یا نه.....


مدام از خودم می پرسم من پیمانی با مولایم بسته ام؟ به پیمانم وفا کرده ام؟ چه جوابی از امامم خواهم شنید؟

و یک عمر است که شرمنده ی همین 3 سوالم....

اما هرچه باشد من از سعد این را آموخته ام که بصیرت این نیست همواره پشت سر امامت حرکت کنی بصیرت این است که همواره و همه جا جلوی امامت حرکت کنی و سپر بلای او باشی.....

امشب، شب دردانه ی مولاست،شب علی اصغر...

این 6 ماهه مولا نیاز به روضه ندارد نامش بر دل آتش می زند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آذر1391ساعت 0:24  توسط بنده خدا  | 

عزیزی داریم که بیمار است.

 از بیماریش غم بزرگی دارم . 

بسیار دوستش میداریم.

گاه و بیگاه اشک از چشمان همه ی مان جاری است

گره افتاده است به کارمان. گره ای که جز به دستان قمر منیر بنی هاشم ،باز نمی شود

سرطان درد بدی است 

دعایش کنید شفا پیدا کند

کار،فقط معجزه می طلبد

دعایمان کنید خدا آراممان کند و قدری از این بی قراریمان کم کند و آرامش دهد

آمین


بدی انشا نوشتار را بگذارید به حساب بدی حالم


یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربی بحق اخیک الحسین


+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1391ساعت 2:52  توسط بنده خدا  | 

امروز عصر یک دوست عزیز خیلی قدیمی (این خیلی که می گویم یعنی خیلی خیلی قدیمی،یعنی اولین دوستی که من داشتم در اولین روز اول دبستان تا به امروز) برایم این پیام را فرستاد: دوستان خوب همانند گلهای قالیند نه انتظار باران را دارند و نه دلهره ی چیده شدن. دائمی اند و ماندگار.

مدت ها بود می خواستم بنویسم درباره ی این موضوع این بهانه ی خوبی شد

در نظر ما واقعا رفاقت چه معنایی دارد؟ رفاقت این روزهای ما یعنی اینکه تو بدانی اسم فلانی چیست؟ چه رشته و دانشکده ای است؟ و یک کلیتی از شخصیتش را بدانی رفیقش هستی!!! همین کافی است ؟

رفقا! می دانم که خیلی هایمان به این عادت غلط گرفتار شده ایم. همدیگر را دوست داریم دلمان برای هم تنگ می شود اما تا کاری با هم نداشته باشیم از حال هم جویا نمیشیم. این رسم رفاقت نیست. این رویه ی خوبی میان ما نیست. این اصلا رفاقت نیست .فقط آشنایی است. آشنایی که فقط موقع کار به درد می خورد اگر کار نباشد به دست فراموشی سپرده می شود

خودم را می گویم چند وفت است که خبر نگرفته ام از حال روز رفقایم؟ اگر الانه که من می نویسم رفیقی داشته باشم که مشکلی داشته باشد که من بتوانم حل کنم  و از آن بی خبر باشم، من مقصرم و من کوتاهی کرده ام. شاید مصداق این حدیثی است که صبح به صبح که می روم دانشگاه روی این بیلبورد های شهرداری نوشته است که : از ما نیست کسی  که شب سیر بخوابد و همسایه اش گرسنه باشد

شاید رفیقی از رفقای ما فقط به یک احوالپرسی دوستانه ،دل گرفته اش باز شود، غم دلش برای چند لحظه از یادش برود و همین می تواند بهترین هدیه باشد برای رفاقت هایمان

دلگیرم از دست خودم و همه ی دوستانم و دوست می دارم از این به بعد این دلگیری را به روی آدم ها بیاورم اشکال ندارد اگر می خواهد این رشته ی نازک آشنایی گسسته شود بگذار بشود، تا به حال  به قول نادر ابراهیمی در آن کتاب دوست داشتنیم، رشته ای را که به تار مویی بسته است را پاره نکرده ام چرا که فکر می کردم این رشته از آن ها که تن به گره بسپارند تا فاصله را کوتاه تر کند نیست . اما الانه فکر می کنم آدمی یک طناب استوار داشته باشد بهتر از هزار ریسمان از مو نازک تر است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد1391ساعت 2:7  توسط بنده خدا  | 

کتابی هست که خیلی دوستش می دارم، کتابی هست که به هرکس خیلی دوستش می داشتم هدیه میدادم ،کتابی هست که بارها و بارها خواندمش نه برای آنکه چیزی ازش یاد می گیریم ،نه برای آنکه وقتی می خوانمش غرق می شوم،غرق میشوم در همه ی چیزهایی که دوستش دارم،وقتی می خوانمش حقیقتا منقطع می شوم از آنچه در اطرافم می گذرد.

خواندن این کتاب برای الان نیست بر میگردد به سال های دوم و سوم دبیرستان که از کتابخانه ی مدرسه ی مان به امانت گرفتم و بعدها کلی گشتم تا پیدایش کردم و 7-8 جلد ازش خریدم . تا آنجا که یادم می آید آنقدر تبلیغ کتاب را کردم که دوستانم خواندند این کتاب را. یادم می آید لحن زندگی ام و لحن نوشتنم در آن سالها شبیه لحن این کتاب شده بود


دیروز بعد از امتحانم رفتم انقلاب تا سری بزنم به کتاب فروشی ها و تهیه مایحتاج اوقات فراغت تابستانم. داخل کتاب فروشی که رفتم داشتم وارسی می کردم کتاب ها را که اسم سه دیدار به چشمم خورد لحظه ای فکر کردن کافی بود برای اینکه به یاد بیاورم این کتاب چیست و نویسنده اش کیست؟ قسمتی از این کتاب را در کتاب ادبیات دبیرستانمان داشتیم، قصه ی زندگی امام روح الله به قلم نادر ابراهیمی. از همان سوم دبیرستان دنبال این کتاب بودم و پیدایش نکرده بودم تا اینکه دیروز بالاخره پیدا کردم. حالا که شروع کردم به خواندنش دوباره قلم زیبای نادر ابراهیمی مرا می برد به همان انقطاع از اطرافم. حالا که در این اوضاع قمر در عقرب دارم می خوانمش انگار دوباره روحم تازه شده است 

آن کتاب دوست داشتنی من هم به قلم نادر ابراهیمی بود و این هم

هر دو زیبا هستند و جذاب. حقیقتا جذاب ترین چیزی که در اطرافم دارم. کتاب زیباست بخوانیدش.فصل به فصل زیباتر می شود و من انگار بال در می آورم

کسی از من پرسید : کی چشمانت برق می زند؟ مدت هاست که ندیدم چشمانت برق بزند . بعد از حرفش به فکر فرو رفتم اما الانه مطمئنم چشمانم برق میزند خیلی زیاد

 همیشه همین جور است در امتحانات به جای درس خواندن کتاب خوبی برای خواندن گیر می آورم که به جای درس بخوانمش باز جای شکر دارد که این کتاب در قبل از آخرین امتحانم پیدا شد


من دوست خوبی دارم که خیلی دوستش میدارم . نامش هدی است. صمیمی ترین دوستم که بیش از دوست حکم خواهریت داریم با هم. اما یک مشکل بزرگ وجود دارد که من هرسال تولدش را فراموش می کنم. خب در میان ما دخترها این یعنی یه فاجعه در حد سونامی. امسال از 4 ماه قبل همه جا را پر کرده بودم که تولدش یادم نرود و هفته ای چندبار تقویم نگاه می کردم و به خودم یاد آوری می کردم. الان که داشتم می نوشتم این پست را و یادم افتاد دوران خوش دبیرستانم را و کتاب دوست داشتنیم را یک آن از خودم پرسیدم امروز چندم است؟ هراسان پریدم تقویم را نگاه کردم و دیدم باز هم سیاهی ماند بر چهره ی زغالیمان و من باز هم فراموش کردم. هدی منو ببخش لطفا. از همین جا تولدت مبارک بانو . در عوض برایت مثل آن سال های خوب کادوی تولد برایت سه دیدار خریدم سه دیدار نادر ابراهیمی

چقدر دلتنگ سال های دبیرستانم و چقدر آسمان دلم این روزها بارانی است

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1391ساعت 17:28  توسط بنده خدا  |